
... و آرام آرام پا از دامن خاكــــ بر می چينم و روح خستهـ ام را نه در ميان ابر ـها كه در زندگی به پرواز در مي آورم؛ بی شكــــ خواهم يافتــــ آنچه را كه حتی برای لحظهـ ای تسكينم دهد.
كوهـ ـها را صعود خواهم كرد كه راز سـر بلندی اش را بيامـوزم. به دشتــــ ـها سر خواهم كشيد كه قــدرتــــ و وسعتـــــ تحملش را لمس كنم. جوی را، رود را، دنبال خواهم كرد كه به دريا برسم، به دريای زندگی،
و به رغم آنچه میان دانه های ماسه و دانه های دلم نهاده ام
و به رغم آنچه از عصارهـ ـی روحم بر کفـــــ آن ریخته ام
لیکـــــ اکنون و تا ابد،
از ساحل به دریا نزدیکتر خواهم بود
در این ساحل و در میان ماسه و کفـــــ،
برای همیشه گام بر می دارم.
مد، جای پای مرا محو خواهد کرد
و باد، کفــــــ را از میان خواهد برد
لیکـــــ دریا و ساحل،
تا ابد خواهند ماند...

قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....
ادامه....
کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."
يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...
حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!

اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی های دلم را که نشان از سحر است را به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندد و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندد را به تو خواهم بخشید...
اگر از زمزمه ها ٫ اگر از حرف کسان٫اگر از تنگی چشم دگران می ترسی
من تو را در تن خود با همه هستی خود و به هر ذره ذرات وجودم
که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه پوچی باشدمن تو را ای همه خوبان
تا دم مرگ نخواهم بخشید

دخترک تنها نبود.
خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود.
احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست.
دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد:
ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه...
دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند.
خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم...
این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی...
امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول...
ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه... خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم.
بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: " روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری")
پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم روی Enter.


خیلی سخته که آدم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده... آرزوهایی که سالـ ـها به اون ها فکر می کنه و خیلی وقتـــــ ـها باهاشون زندگی می کنه...
مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه!!! اصلا آرزو چیه؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟؟
آرزوی من یه هدفــــــ بود، یه حقیقتــــــ تلخ... آرزویی که باهاش زندگی کردم، بهش فکر کردم، کنارم بود… ولی من بهش آرزو نمی گفتم، چون می دونستم اگه آرزوی خودم بدونمش بهش نمی رسم… آخه می خواستم بهش برسم، یه حقیقتــــــ بود واسه من، زندگیم… ولی…
ولی مجبور شدم بزارمش داخل کلکسیون آرزوـهام. اما بازم فکر کردم... دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم: (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم، پس بازم آرزوی من داشتـــــــ برام یه خاطره میشد....
اما هنوز جلوی چشمام بود، مثل یه شبه، مثل یه سایه کنارم بود. صدای زمزمه هاش، صدای قدمـ ـهاش همیشه... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یادآور خوبی و بدی زمونه؟؟!! این هم نمی تونستـــــــ واسهـ من خاطره باشه...
دنبال کلمه ای دیگه نگشتم. هر کلمه ای که می خواستم انتخابـــــــ کنم یه جورایی از من فرار میکرد. دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو...
من جوانی هستم بی آرزو
لحظهـ ـهایم لحظهـ ـی باد خزون
کنج تنهایی خود کز می کنم
روی برگـــــــــ می نویسم با قلم
آرزویی نیستــــــــ در این دلم...

یه عمریه که باهاشون زندگی میکنم.آرزوها و خاطراتم رو میگم.
میچسبونمشون به در و دیوار. با پونز، منگنه، چسب، تف...
اما شب که میشه دلم واسشون میسوزه، یا بهتر بگم، دلم واسشون تنگ میشه. سردشون میشه آخه. می چسبونمشون به خودم. سرشون رو توی بازوهام قایم میکنن. گرم میشن تا صبح. از کارهاشون واسم خیال می بافن، میخندیم، گریه میکنیم، نزدیکی های صبح می خوابیم. صبح زود از خواب بیدار میشم، اونها هنوز خوابند، آروم آروم از وسطشون می لولم و بیرون می رم...
عصر، بر که میگردم، باید از لابلای درزهای اتاق و کیفم پیداشون کنم، آخه سردشون که میشه میرند توی کیفم... ولی فکر میکنم این بهونشونه. آخه با خودم عهد کردم زیاد فکرشون نباشم. شاید واسه همین خونه که میام باهام قهر میکنند...
... وقتی همه ی آرزوها سرشون را توی بازوهام قایم کرده اند، با گوش هام تمرکز میکنم. صدایی می آد... میمونم که بپرسم این بار تویی یا خواهش کنم که تو باشی که خودت رو زیر بازوهام قایم کنی و تو همین حین باز هم خوابم میبره...!

کاش می شد هیچ کس تنها نبود
کاش یا رب دیدنش رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گقتی اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی فردا میرسی
کاش روز دیدنت تنها نبود...

همه چی با یه سلام شروع شد، من یه سلامش کردم، اونم یه سلام. من یه ...، اونم .... انگار از قبل ـهم دیگه رو می شناختیم. انگار مدتــــــــ ـها بود که با ـهم حرفــــــ می زدیم. گفتـــــــ دوستیم؟ گفتم دوستـــــ؛ دوستــــــــ. گفتـــــ: تا کجا؟ گفتم: دوستی که « تا » ندارهـ. گفتــــــ: تا مرگـــــــ؟ گفتم: من که گفتم « تا » نداره! گفتـــــــ باشه تا پس از مرگــــــ. گفتم: نه. نه. « تا » نداره. گفتــــــــ: تا هر جا که راه داشته باشه من و تو دوستیم. گفتم: تو براش تا هر جا که دلتـــــــ می خوای یه « تا » بذار. اما من اصلا « تا » نمی گذارم. آخه نمی تونم. می دونستم می خواستــــــــ دوستیمون « تا » نداشته باشه، این رو هم می دونستم که نمی خواد دوستیمون بی « تا » باشه، اینا رو به خاطر من می گفتـــــــــ، ولی ...
گفتــــــــ بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم. یه قول هایی بدیم. گفتم باشه تو بگو. اولیش آدامس بود. هر بار که ـهمدیگه رو میبینیم یه آدامس واسه تو و بقیش مال من... گفتم: باشه. باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوستــــــِ دوستــــــــ. من تند آدامس رو باز می کردم میذاشتم تو دهانم. می گفتــــــــ تو دوستـــــــــ شکمویی ـهستی. آدامس ها رو میذاشتـــــــــ توی کیفش که... می گفتم: بخورش! می گفتـــــــــ: تموم می شه، می خوام تا دیدن دوبارهـ داشته باشم. شاید کیفش پر آدامس شده بود...
اگه این آدامس ها تموم نشه چی؟ از اون بدتر؛ اگه یه روزی نخواد که تموم بشه چی؟!!
پایـــــــــــــــــــان ... نقطهـ ســـــــــــر خط ...

توی یه بیمارستان دو تا بیمار توی یه اتاق بستری بودن.
یکیشون اجازه داشتـــــ ـهر روز بعد از ظهر 1 ساعتـــــ روی تختش که کنار تنهـا پنجره اتاق بود بنشینه، ولی بیمار دیگهـ مجبور بود هیچ تکونی نخوره و همیشه پشتـــــ به هم اتاقی خودش روی تختـــــ بخوابه. اونـ ـها ساعتــــ ـها باهم صحبتـــــ می کردن؛ از همسر، خانواده، سربازی، دنیای بیرون و ...
هر روز بعدظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود تمام چیزایی که بیرون پنجره می دید رو واسه هم اطاقیش توصیفـــــ می کرد. پنجره روبه یه پارکــــ بود که دریاچه زیبایی داشتـــــ. مرغابی ـها و قوـها توی دریاچه شنا می کردن و بچهـ ـها با قایقـ ـهای تفریحی سرگرم بودن. درختای کهن به مناظر اطرافشون جلوه خاصی بخشیده بودن. افق یه تصویر زیبایی از شهر رو نمایش می داد ...
همون طور که مرد کنار پنجره این جزئیاتـــــ رو می گفتـــــ، هم اتاقیش چشماش رو می بستــــ و این مناظر رو تجسم می کرد و روحش تازه می شد. روزـها و هفتهـ ـها گذشتــــ تا اینکه مرد کنار پنجره از دنیا رفتــــــ.
مرد دیگه از پرستاران خواستــــــ تا اون رو کنار پنجره ببرند و اونـ ـها هم این کارو کردن. مرد با آرامی و درد زیادی که داشتـــــ خودش رو به سمتـــــ پنجره کشوند تا اولین نگاهش رو به دنیای بیرون از پنجره بیاندازه. بالاخره می تونستــــــ اون مناظر زیبایی که همش فقط تصور می کرد رو ببینه. اما در کمال تعجبـــــ با یه دیوار بلند روبرو شد... گفتــــ که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی رو از پشتــــــ پنجره براش توصیفـــــ میکرده.... ولی بعد فهمید که اون مرد کاملا نابینا بوده ...!!

هی فلانی .... می دونی؟ ... می گن رسم زندگی اینجوریه!!!
می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند...
و تو می مونی و ...
تو می مونی و خودت و خودت .... خودت و همه ی اون روزایی که خوشحال بودی در کنارش. روزایی که با خودت میگفتی این دیگه مثل بقیه نیست. این دفعه دیگه فرق میکنه. آره، شاید فرق میکرد، اما همون اول کار... ولی همیشه اینجوری بوده. اگه فکرش رو بکنی آخرش اینه که مرگ بین آدم ها فاصله ایجاد میکنه.
آره، با خودت میگی:
« چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری. چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی, و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من, باغچه ی نو مبارک"... »
و تو تنها می مونی و یاد روزای گذشته ...
راستی نگفتی؟ رسم تو هم اینجوریه؟ مثل همه ی فلانی ها...
ديروز چه شوقی داشتم واسه چیزایی که امروز دارم و الان فقط انتظار واسهـ فردايی که نمیدونم با کی، کجـا ...
دیروز فکر میکرم همه خوبی ها مال منه و الان خوبی ها قدیمی شده و جاش رو داده به ...
دیروز به این فکر میکردم که میبینمتـــــــ چی بهتـــــ بگم خوشحالتـــــ کنه و الان با خودم حرفـــــ میزنم که فقط یه کم آروم بشم ...
دیروز میگفتم "هرکجا باشم، آسمان مال من استـــــــ" ولی با تو تقسیمش کردم و الان هر کی سهم خودش رو جدا کرده و دیگه واسه هردومون باهم نیستـــــــ ...
دیروز سکه های محبتم رو درون قلک تو میریختم و الان میبینم که قلک سوراخ شده ...
خوبــــــ می دونم که هیچ دیروزی امروز نمیشه و هیچ امروزی دیروز، ولی خوشحالم که فردایی در راه استـــــــ ...
ولی ای کاش، ای کاش تنهایی من گل سرخی بود که هنگام پاییز تموم میشد مدتش ...
می دانستم سرانجام روزی از این راه باید گذشتـــــــ، با این همه دیروز از کجا خبرم بود که روز موعود امروز استـــــــ ...

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

تو جلسه امتحان عشق، من موندم و یه برگهـ کاغذ سفید!
یه کاغذ سفید و یه دنیـا حرفــــــ ناگفتنی، یه بغل تنـهایی و دلتنگی...
با خودم میگم: « مگهـ میشه درد دل رو تو این کاغذ کوچیکـــــــ جا داد؟! »
تو این سکوتـــــــ بغض آلود، بدجوری ـهوس سرسره بازی کردم! به یاد اون موقع ـها که فقط فکر بازی و خوراکی و اسبابــــــ بازی بودم... ـهر روز تو این فکر بودمـ که اگه خونمون کنـار یه پارکـــــ بود چه خوب بود... الان ـهم دارم به ـهمین فکر می کنم، که اگه خونمون کنـار یه پارکــــــ بود خیلی خوبــــــ بود، اون روز واسه بازی و الان واسهـ نفس کشیدن، واسه ...
برگه هنوز سفیده و من می خوام همه اینها رو توش بنویسم..
عشق، آره، بد نیستــــــــ در مورد عشق بنویسم، اما مگه عشق نوشتنیه؟! پس چی بنویسم روی این برگه سفید...
باید قلم رو بر دارم و هر جوری شده شروع کنم به نوشتن...
اما...
وقتـــــــــــــــــــــ تمام....
برگهـ ها بالا...

امشبـــــ حتی قلمم با من نیستــــــ، می آید و نمی آید...
باز مثل هر وقتـــــ دیگه، در میان خطوط دنبال کلماتی می گردم که مفهوم غریبی رو می رساند، میان حرفـــــ ـهای ناگفتهـ...
گمنام و بی صدا...
میان کوچهـ ـهای تودرتوی تفکراتـــــ بیهودهـ...
از حسی غریبـــــ حرفــــ میزنم که نمی دانم چیستــــ ولی هر لحظه با من استـــــ...
این قلم مدتــــ ـهاستــــ که عادتــــــ به نقاشی تاریکی دارد، شاید که رنگـــ شبـــــ را دوستـــــ دارد، شاید در سیاهی به چیزی رسیده استـــــ که من نمی دانم، شاید بتوان در سیاهی و تاریکی این روزها نوری را پیدا کرد که تنها می درخشد و من را بسوی خود می کشد...
شاید...
******
می دونی؟ دلتنگم!
بازم طبق عادتــــــ این دل پریشونم گرفتهـ...

آرام، تنـــــــــها، ساکتــــــــــ...
خاموش در تاریکی...
می شنوم صدایی در دور...
در جایی که نمی دانم کجاستـــــــ، صدایی شبیهـ تکهـ ـهای ذهن آشفتهـ ام...
تکهـ ـهایی که هر یکـــــ به سویی گریخته شده و من تنها به دنبال جمع کردن آنها هستم، برای چیدن قطعه ای که سالـها گمشده...
گمشده ای که آرزوی یافتنش نامی برایم رقم زده به نام زندگی...
آرام، تنــها، ساکتـــــ...
راهی در راهـ استــــــ، راهی که سرابش مرا را سیرابـــــــ می کند، راهی دور به فاصلهـ مجهول تا معلوم، و من در این راه، این راه خاموش؛ در تاریکی آهستهـ قدم بر می دارم...
می روم تا گمشده ای را یابم...
گمشده ای که آرزوی یافتنش...
شاید روزی او را در یابم...

ذهنم در میان زمان محو می شود، به یکباره به روزهای پیش از این می رسم. این صدا در ذهنم، قلبم و گوشم می پیچد: "بر می گردم..."
مگر یادتـــــ نیستــــــ؟ خودت گفتی؛ بعد آرام زیر گوشم نجوا کردی: "سعی کن آنچه را که مقدر استــــــ، آرام تحمل کنی..."
و من به تقدیر فکر کردم، به سرنوشتی که هیچ گاه به آن اعتقاد نداشتم.
دیوانگی محض استـــــــ. خدای من: دل بستن و انتظار...
قلبم میان تاریکیـ ـها می لغزد و باز سویی دیگر...
به امروز فکر می کنم، به نجوایی که آرام به خود می گوید: "سعی کن آنچه را که مقدر است آرام تحمل کنی..."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره دچار یه نوع سردرگمی شدم. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هستـــــــ زیاد به این مرض مبتلا می شم. از سبکــــــ نوشتنم بدم می آد، می گن مزخرف و تکراری می نویسی...
نمی دونم چی کار کنم، اصلا من استعداد دارم؟!
شاید که این فاصلهـ ... ـها ...

زاهد خلوتـــــــ نشین چنین می اندیشد :
(( نزد من همیشهـ تک یعنی بسیار، همیشهـ یکــ در یکــ سر انجام میشود دو ! ))
را چگونه تابــــــ می توان آورد ؟
برای زاهد خلوتــــــ نشین دوستـــــــ همیشه سوم کس استــــــ و سوم کس آن کمربند
نجاتی استــــــ که نمی گذارد گفتـــــ و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود .

مگه چه عیبی داره آدم حتی وقتی بزرگــــــ ـهم میشه الکـــــ دولکــــ بازی کنه؛ گرگم به هوا، قایم موشکـــــــ، نون ببر کبابـــــــ بیار، اتل متل و...؟!!
جدا، مگه چه عیبی داره؟ مگه چه عیبی داره که واسه چیدن یه دونه تمشکـــــــ رسیده که لابلای شاخهـ ـهای به هم تنیده جا خوش کرده، اون همه تیغ رو تحمل کنی؟!! چی می شه اگه من و تو، توی یه روز زرد پاییزی بادباکـــــ ـهای رنگین درستـــــ کنیم و بادبادکــــــ بازی کنیم و کودکانه به رقص های خالی از گناهشون نگاه کنیم؟؟
چقدر دلم تنگــــ شده واسه اون روزا... واسه اون روزای سرشار از خلوص و احساس و عاطفه... واسه شیطونی کردنــ ـها، سنگـــــ توی سر هم زدن ها، یه رنگی ها، قول دادن های قشنگـــــ بچگی: "قول، قول، قولِ علی..."
استاد چه زیبا گفتــــــ :" انسانی که اگر یادهای تلخ و شیرین را از کودکی در قلبــــــ و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعا باید کودکانه به زندگی نگاه کند شقی و بی ترحم خواهد شد..."
چقدر دلم تنگهـ واسه دستای کودکی تو که به من می سپردی و زلفــــ عروسکهامون رو نوازش می کردیم...
چقدر دلم تنگهــــ...