تبليغاتX
من وبلاگم...!!
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... sar0be0hava@yaHo0.Com


پسر به دختر گفتــــ: اگه یه روزی به قلبــــ احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمتـــــ كنم.

دختر لبخندی زد و گفتـــــ : ممنونم...

تا اینكه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوبـــــ نبود... نیاز فوری به قلبـــــ داشتـــــ... از پسر خبری نبود...

دختر با خودش میگفتــــــ: میدونی كه من هیچوقتــــــ نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی... ولی این بود اون حرفاتــــــ... حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگهـ هیچوقتـــــ زندهـ نباشم... آروم گریستـــــ و دیگه چیزی نفهمید

چشماش رو که باز كرد دكتر بالای سرش بود. گفتـــــ چه اتفاقی افتادهـ؟! دكتر گفتـــــ نگران نباش، پیوند قلبتون با موفقیتــــــ انجام شده. شما باید استراحت كنید... درضمن این نامهـ برای شماستــــــ...!

دختر نامه رو برداشتـــــ. اثری از اسم روی پاكتـــــــ دیده نمیشد. بازش كرد... درون اون نوشته شده بود:

سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلبـــــ تو زنده ام. از دستم ناراحتـــــ نباش كه بهتـــــ سر نزدم چون میدونستم اگهـ بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهتــــ بدم... پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم... امیدوارم عملتـــــ موفقیتــــــ آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایتــــــــ....)

دختر نمیتونستـــــ باور كنه... اون این كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر دادهـ بود...

آروم اسم پسر رو صدا كرد و قطرهـ ـهای اشكـــــ رو صورتش جاری شد... و به خودش گفتـــــ:

چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم


+ نوشته شده در  ساعت 10:12 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



« ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود »

در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود

عطر گل با نفس باد رود

چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود

ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ

آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود

ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما

چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود

بهترین حادثه یعنی اینکه

عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود

زخمه ای چند بر این تار زدم

تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود

* سهراب


+ نوشته شده در  ساعت 12:28 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




عشق؛ نشسته کنار خیابون...

کلاهی رو سرش کشیده

و داره گدایی می کنه...

 مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...

زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن  سوتــــ می زنه

و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،

توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه  قایم شده...

و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان  مردابـــــ تنهایی هستند

که شاد از شکار مگس های عمرشون

شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...

 


+ نوشته شده در  ساعت 4:53 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




4dlwwo4.jpg (572×600)


سلام....    

اگه حال خوندن دل نوشته ی منو ندارید فقطلطف کنید واسه شادی روح پدرمیه صلواتبفرستید...

 

آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست

خاطر خاطره ها رخ بنمود

زندگی چرخش یک خاطره است

خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد

پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود

و زمین منتظر …..

زندگی چرخش ایام و گذار من و توست

و کسی گفت به من:

آب را گل نکنید

پدرم در خاک است

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

و زمین کوچک نیست

دل ما تنگ و نفس سنگین است

کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است

خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

بیاد همه‌ی پدرای دنیا


+ نوشته شده در  ساعت 5:38 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis





سادگیـ ـها رختـــــ بر بندید

که اینجا بی مروتــــــ ـها حکومتــــــ می کنند

دلخوشیـ ـها قطرهـ قطرهـ می چکند

هر امیدی با دری بسته مواجه می شود

راه اینجا پیچ در پیچ استـــــــ 

مَیا اینجا ، که اینجا آخر خط استـــــــ

که اینجا بی حیایی پای می کوبد

که اینجا جای مرگــــ روشنایی هاستـــــــــ 

که اینجا من چکیدم من گذشتم 

ولی افسوس دیر فهمیدم 

که اینجا غنچهـ ـها را زنده زنده 

سر ز تن شان جدا کردند


+ نوشته شده در  ساعت 5:33 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




http://i2.tinypic.com/rbifiu.jpg

nemidonam az koja shoro konam ghese talkh sadegimo
nemidonam chera ghesmat mikonam rozaye khob zendegimo,
chera avale ghese hame dosam midaran,
vasate ghese mishe sarbesaram mizaran,
ta mikhad ghese tamom she hame tanham mizaran,
mitonam mesle hame dorang basham
del nabazamo ye eshghe badi besazam ta ba ye nishe zabon beterkeo kharab beshe,
ta bian jamesh konan hobab del sarab beshe,
mitonam bazi konam ba eshgho ehsas kasi
dorost konam tarse delo delvapasi,
dorogh begam ta khodamo shirin konam,
poshte dela ghayem besham kamin konam
vali ba in hame harfa baz manam mesle ona ye dorogh go misham verde zabona,
ye nafar peyda beshe be man bege chikar konam,
ba che tiry ony ke mikham shekar konam,
man bayad az chi befahmam che kasy dosam dare.
Toye Donya aslan eshghe vagheyi vojod dare?!!


+ نوشته شده در  ساعت 4:0 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



b7c5xwgkde5zd9vc0apk.jpg

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش ، کاش می شد مثل آسمون بود ، کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه ! کاش می شد ...


+ نوشته شده در  ساعت 10:22 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ  كه  برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم  باید، افروختنم باید

ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم

صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون  دلم  دارم

تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ  در آمیزم

چون كوه نشستم من،  با تابـــــ  و تبــــــ  پنهان

صد زلزله  برخیزد، آنگاهـ  كه  برخیزم

برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش

وین سیل گدازان  را ، از سینهـ  فرو ریزم

چون گریهـ  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم

ای سایه! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شبـــــ  یلدا،  بگشایم   و  بگریزم



>
>>
یلدا مبارکـــ
<<<

+ نوشته شده در  ساعت 11:5 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم...
بالاخره توانستم این دنیا را عوض کنم...
اینجا وارو نه است...
آسمان من اینجا زمین است...
اینجا خورشید از غرب طلوع می کند و در مشرق، غروب...
اینجا، زمین که سالها به گریه های آسمان حسادت میکرد، حال گریه میکند و آسمان گریه های او را در آغوش می گیرد...
اینجا ریشه های درخت در آسمان می رقصند و حمام آفتاب می گیرند...
این دروغ گویان، صادق شده اند...
و راست گویان، دروغ گو...
دنیای پر از آدمهای راستگو هم زیباست...
اینجا کسی برای نان، شرافتش را سر چهارراه کف دستش نمی گذارد تا بفروشد...
اینجا هر کسی برای خود یک شاخه گل یاس دارد...
اینجا آدمهای گریان می خندند...
اینجا همانجائی است که حرف سهراب معنا پیدا میکند...
"تا شقایق هست، زندگی باید کرد..."

+ نوشته شده در  ساعت 5:44 PM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت برو

....

آمدم

ماندم

خندیدم

ـــــ مُردم ـــــ


+ نوشته شده در  ساعت 3:31 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



http://helal92.blogfa.googlepages.com/2cq0ier.jpg

>>>یه اتاقی باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی آره؛ بعد چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره؛ بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ؛ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی، دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم، از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود، آرومه آروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟3.gif3.gif3.gif

+ نوشته شده در  ساعت 11:32 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis





وقتی داشتم کنار دریای آیات و احادیث و روایات رزق و توی اون هوای بهاری و نسیم دلچسب ماه رمضان که جان را زنده میکنه آبتنی میکردم و با ماسه های معرفت واسه خودم قلعه های بهشتی میساختم، یهو به خودم (همین خود خاکی پا در گل فرو!) اومدم و مشتی از همون یه وجب خاک رو بر سرم ریختم که ای دل غافل، تو بارها این ها را خوانده ای و شنیده ای و حتی روش فکر کرده ای، پس چرا این اولین بارته که به این دریا پا میذاری و قلقلک ماسه ها رو زیر پایت حس میکنی؟ هر چند جای حسرت داشت، اما بهتر این بود که در اون حال لذتم را ببرم و این توبیخ و تنبیه رو به بعد واگذار کنم.


بعد از اونن که دقیقتر شدم دیدم که چه بسیار کلمات و جملات و توصیه هایی که از این و اون؛ اینجا و اونجا میشنویم و میخونیم، اما ذره ای منتقل نمیشیم. تا حالا چند بار شنیده اید "هر آنکس که دندان دهد نان دهد".
توی ماه رمضان که سوره عنکبوت را میخوندید چقدر روی آیه 60 تامل کردید؛ «و کاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها وایاکم و هو السمیع العلیم»«چه بسیار بندگانی که قدرت تحصیل روزی خود را نداردو خدا آنها و شما را روزی میدهدو او شنوا وداناست».
 
آیا این حدیث رو از امام علی شنیده اید که «لکل ذی رمق قوت»«هر جانداری ، روزی خود را دارد».
 
قصدم قیاس بین ضرب المثل  با آیه و روایت نبود. شاید بشه به راحتی از کنار ضرب المثل گذشت، اما چطور میشه از سخن کسی که همه وقایع و حقایق رو مثل روز روشن میبینه گذشت و روی اون تامل نکرد؟؟!! دیگه سخن خدا که جای خود داره.
 
بگذریم،  برای جلوگیری از اطاله کلام ترجیح میدهم بقیه این راه رو خود دوستان طی کنند، مخصوصا جاهایی که قلم الکن هیچ استعدادی نداره. اگه به جاهایی رسیدید که قلم تونست کاری بکنه منو هم خبر کنید. اگه هم نه...
 
(اون بالائی ها رو جدی نگیرید.اگه کاملا از توهم بیرون بیایم به جایی میرسیم که اونجا این تصویرها شوخی ای بیش نیست)
 
+ نوشته شده در  ساعت 12:43 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



شبـــــ از نيمهـ شبـــــ گذشته و چشمم به ياد تو نخفته؛

اي عشق من!

اي مايهـ اميد من!

تمام وجودم انتظار روزـها و شبــــ ـهاي با تو بودن را مي كشد؛

روزـهايي كه همنفس با تو قدم بردارم

و شبـــــ ـهايي كه با نگاهـ آرامتـــــ چشم بر هم گذارم...

+ نوشته شده در  ساعت 2:30 AM  توسط جمال  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




سکوتــــــ عجیبی دارد اینـ ـجا

با خود چه کردهـ ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایتــــ تنگــــ می شود وقتی می خوانمتــــــ،

وقتی بلند بلند می خوانمتــــــ

تنهایی عجیبی استــــــ، دیوانهـ ام می کند گاهی

کاش اینـ ـجا بودی، درستـــــــ روبروی من!

سکوتــــــ می کردیم و در آن سکوتـــــــ می خواندیم ـهمدیگر را...!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:55 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه

 

خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می کنه چه حس خوبیه...

دلم پیش دخترک فال فروشه که یه گوشه از پل عابر پیاده رو نشسته بود تو شهرک غرب، هم فال میفروخت هم مشقاشو می نوشت تا بره خونه به بقیه مسولیتاش برسه، به مادر مریضش، پدر معتادش، دلم می خواست بدونم سهمش از زندگی چیه؟ دلخوشیش چیه؟ میخواستم بشینم بغلش و باهاش همراه شم و هم صحبت، شاید 10 سال رو هم به زور داشت ولی عمق چشمای یک زنی 60 ساله ی رنج کشیده رو داشت، راست راستی سهمش از این خونه ی گرم چیه؟ من دارم تو لیوان مخصوص خودم شیر گرم می کنم و توش پودر کاکائویی که سوغات فرنگه میریزم تا گرمای بیشتری بره تو جونم، اما اون دخترک فال فروش چه سهمی از این گرمای دنیا داره؟ شاید همیشه دعا می کنه هوا آفتابی باشه، شاید دعا می کنه کفشش دووم بیاره ، یا داره تو فکر اینه که شاید اون خانوم خیرخواهه لباسایی که برای بچه های خودش کوچیکه یا پاره پوره است رو بهم بده، به راستی که سهم اون از این چهار دیواری که میگن چیه؟ اصلاً رویاهاش چه رنگیند؟ سهم اون از رویاها چیه؟ یه شاهزاده ی سوار اسب سفید؟ سهم من از رویاهام رسیدن به جایی و بالا رفتن از پله هاست، سهم اون چیه؟ با لیوان شیرکاکائوی داغ میام پشت این کامپیوتر میشینم، تا از اخبار و دوستانم تو اطراف دنیا با خبر بشم، ذهنم پر میکشه به طرف اون دخترک، سهم اون از دنیای ارتباطات چیه، اون که دفتر مشقش خیلی داغون و وا رفته بود، اصلاً چه می دونه که می تونه بشینه پشت کامپیوتر و وارد یه دنیای دیگه ای بشه؟ اصلاً اون دوستی داره که بدون ترحم کنارش باشه؟ سهم اون از غرور چیه؟ اصلاً میدونه که زندگی باهاش چیکار کرده؟ میدونه که چرا نمیتونه دست گدایی دراز کنه؟
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:44 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



عشق تعبير نگاه چه كسی استـــــ؟

آن كه از جان گذرد؟

و به پای معشوق پر و بالی بزند؟

يا كه از بيشه دور

سبدی از گل ياس

به تو تقديم كند٬

كه سراسر شوری

و پر از عاطفه ای...

باز  هم می پرسم

عشق تعبير نگاه چه كسی استــــــ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:56 AM  توسط جمال  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



... و آرام آرام پا از دامن خاكــــ بر می چينم و روح خستهـ ام را نه در ميان ابر ـها كه در زندگی به پرواز در   مي آورم؛ بی شكــــ خواهم يافتــــ آنچه را كه حتی برای لحظهـ ای تسكينم دهد.

كوهـ ـها را صعود خواهم كرد كه راز سـر بلندی اش را بيامـوزم. به دشتــــ ـها  سر خواهم كشيد كه قــدرتــــ  و  وسعتـــــ تحملش را لمس كنم. جوی را، رود را، دنبال خواهم كرد كه به دريا برسم، به دريای زندگی،

  دريايی  آرام...

و به رغم آنچه میان دانه های ماسه و دانه های دلم نهاده ام

و به رغم آنچه از عصارهـ ـی روحم بر کفـــــ آن ریخته ام

لیکـــــ اکنون و تا ابد،

از ساحل به دریا نزدیکتر خواهم بود

در این ساحل و در میان ماسه و کفـــــ،

برای همیشه گام بر می دارم.

مد، جای پای مرا محو خواهد کرد

و باد، کفــــــ را از میان خواهد برد

لیکـــــ دریا و ساحل،

تا ابد خواهند ماند...

+ نوشته شده در  ساعت 11:49 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....

ادامه....

کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...

گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه  رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."

يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...

حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:26 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را  به تو خواهم بخشید
روشنایی های دلم را که نشان از سحر است را   به تو خواهم بخشید

اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندد و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندد را به تو خواهم بخشید...

اگر از زمزمه ها ٫ اگر از حرف کسان٫اگر از تنگی چشم دگران می ترسی
من تو را در تن خود با همه هستی خود و به هر ذره ذرات وجودم
که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد

تو بیا که اگر آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه پوچی باشدمن تو را ای همه خوبان 

تا دم مرگ نخواهم بخشید

+ نوشته شده در  ساعت 0:41 AM  توسط سجاد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دخترک تنها نبود.

خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود.

احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست.

دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد:

ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه...    

 دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند.

+ نوشته شده در  ساعت 1:21 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis