برای آنکه مرا بشناسید، بیهوده استــــ دربارهـ شغل هایی که داشته ام حرفــــــ بزنم یا درباره دانشگاهی که رفته ام و رشته ای که در آن درس خواندهـ ام... آنها هیچ چیز را تغییر ندادند... بهتر استــــــ از کوچهـ ای حرفـــ بزنم که دنیای کودکی من بود... ازخانهـ ـهای یکـــ طبقه ای که باغچه و حوض داشتند و بچه های ریز و درشتــــــ... از کتابــــ ـهای دوره ابتدایی... از نانوایی علي عباس و میوه فروشی حاج حسين... و از چیزهایی که برای همیشه با من هستند، و خواهند بود... از داستانهای کودکــــــ درون...
همه مطالب این وبلاگ یادداشت های شخصی من هستند.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
من برای اون سالها می نویسم که چشمهای تو عاشق می شن... افسوس که قصه مادر بزرگ درستــــــــ بود... همیشه یکی بود... یکی نبود...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
يك نفر يكــــــ جايي ... تمام رؤياهاش لبخند توستــــــــ و وقتي به تو فكر ميكنه احساس ميكنه زندگي واقعا زيباستــــــــــــــــــ پس هر گاه احساس تنهايي كردي اين حقيقتــــــــ را به خاطر داشته باش که....
يكــــــــ نفر
يكــــــــ جايي
در حال فكـــر كردن به توستــــــــــ
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کودکـــــ با پاهای برهنه روی برفــــ ـها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...
زنی در حال عبور او را دید.
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفتــــــ: