| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

همه چی با یه سلام شروع شد، من یه سلامش کردم، اونم یه سلام. من یه ...، اونم .... انگار از قبل ـهم دیگه رو می شناختیم. انگار مدتــــــــ ـها بود که با ـهم حرفــــــ می زدیم. گفتـــــــ دوستیم؟ گفتم دوستـــــ؛ دوستــــــــ. گفتـــــ: تا کجا؟ گفتم: دوستی که « تا » ندارهـ. گفتــــــ: تا مرگـــــــ؟ گفتم: من که گفتم « تا » نداره! گفتـــــــ باشه تا پس از مرگــــــ. گفتم: نه. نه. « تا » نداره. گفتــــــــ: تا هر جا که راه داشته باشه من و تو دوستیم. گفتم: تو براش تا هر جا که دلتـــــــ می خوای یه « تا » بذار. اما من اصلا « تا » نمی گذارم. آخه نمی تونم. می دونستم می خواستــــــــ دوستیمون « تا » نداشته باشه، این رو هم می دونستم که نمی خواد دوستیمون بی « تا » باشه، اینا رو به خاطر من می گفتـــــــــ، ولی ...
گفتــــــــ بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم. یه قول هایی بدیم. گفتم باشه تو بگو. اولیش آدامس بود. هر بار که ـهمدیگه رو میبینیم یه آدامس واسه تو و بقیش مال من... گفتم: باشه. باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوستــــــِ دوستــــــــ. من تند آدامس رو باز می کردم میذاشتم تو دهانم. می گفتــــــــ تو دوستـــــــــ شکمویی ـهستی. آدامس ها رو میذاشتـــــــــ توی کیفش که... می گفتم: بخورش! می گفتـــــــــ: تموم می شه، می خوام تا دیدن دوبارهـ داشته باشم. شاید کیفش پر آدامس شده بود...
اگه این آدامس ها تموم نشه چی؟ از اون بدتر؛ اگه یه روزی نخواد که تموم بشه چی؟!!
پایـــــــــــــــــــان ... نقطهـ ســـــــــــر خط ...